یه پست ویژه
دلم گرم خداوندی که با دستان من گندم برای
یاکریم خانه میریزد.
چه بخشنده خدای عاشقی دارم.
که می خواند مرا با آنکه میداند گنهکارم.
دلم گرم است و میدانم بدون او تنهای تنهایم.
برایت من خدا را آرزو دارم.

خدایا چگونه عاشقت نباشم...
وقتی تو دیدی و پوشاندی...
و
مردم ندیده فریاد می زنند!!!

دختری سه ساله بود ، که پدرش آسمانی شد ...
دانشگاه که قبول شد ، همه گفتند: با سهمیه قبول شده !!!
ولی ... هیچوقت نفهمیدند
کلاس اول ، وقتی که خواستند ، به او یاد بدهند، بنویسد بابا !!!
یک هفته در تب سوخت !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۲:۵۴ ب.ظ توسط فرزاد
|
سلام من فرزادفرهادی هستم.